امیرحسینامیرحسین، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 19 روز سن داره

امیرحسین کوچولو

توانایی های هفت ماهگی...

سلام دوستای کوچولو و مامانهای مهربون... عیدتون مبارک باشه ... چند وقتی میشه که با دیدن هر گونه چراغ،لامپ و کلا نوری میگم  ما (ماه) دیشبم که از بیرون اومدیم... از ماشین که پیاده شدم گفتم ماه.. و قبل از اینکه مامان و بابا تلویزیون را روشن کنن من عید را اعلام کرده بودم... شاید در آینده می خوام مرجع تقلید بشم راستی یه سوال؟ هندوانه میوه است یا غذا؟! آخه تو ماه رمضون سر سفره شام بود؟! به چند نمونه از کنجکاویهای  من سر سفره افطار دقت کنین... میگن امیرحسین نخور اَه اَهه بعد خودشون می خورن بذار این یکی رو هم امتحان کنم داداشی کمک نمی خوای؟؟؟؟؟؟؟ برو کنار تو بلد نیستی کار را باید به مر...
30 مرداد 1391

مهمونی افطار...

سلام ... طاعات و عباداتتون قبول باشه... ایشالا که تو این روزهای ماه مبارک رمضان ما را هم تو دعاهاتون یاد کردین بالاخره معلوم شد که خواهرزادم دخمله یا پسر؟! نی نی کوچولوی ما یه دخمل ناز و خوشگله ایشالا که به سلامتی به دنیا بیاد و همه را خوشحال کنه.... البته من که شک دارم از اومدنش خوشحال بشم.. آخه هر روزی که می گذره من به آبجی وابسته تر میشم... اگه دو روز نبینمش کلی براش ذوق می کنم و از تو بغلش تکون نمی خورم... و اصلا هم دلم نمی خواد آبجی نی نی دیگه ای را بغل کنه... مثل چند روز پیش که یه مهمونی افطار دعوت شدیم... مهمونی خونه دختر خالم بود و همه فامیل مامانی دعوت بودن.... راه خیلی طولانی بود و کلی تو راه شیطونی کردم.....
23 مرداد 1391

تولد هفت ماهگیم مبارک...

سلام... امروز هفت ماهه شدم... آبجی میگه هرچی بزرگتر میشی خوردنی تر میشی نمیدونم چرا همه چیزو خوراکی می بینه... گاهی اوقات با یه زبون دیگه باهام صحبت می کنه... مثلا جای اسمم صدام می کنه: گاگانونوچه!!! منم واسه اینکه دلش را نشکنم هر بار که گاگانونوچه صدام می کنه کلی براش ذوق می کنم.... اینم یه مکالمه بین من و آبجی شلام(سلام) گاگانونوچه(امیرحسین ) شما امیرحسین گشنجی (قشنگی) هستین؟ همون چه(که)از گشنجی تو فامیل معروفه؟ آره خودشی؟ گوگانت بیشم من (قربانت بشم من) گاگانونوچه آبجی انقدر به شنیدن اینا عادت کردم که اگه کسی دیگه هم استفاده کنه من براش می خندم.... البته حالا دیگه آبجی را خیلی خوب می...
7 مرداد 1391

آقا خرگوشه ....

سلام... ما اومدیم با خاطرات هفته سوم شش ماهگیم... تو  این هفته من یه مسافرت کوشمولو داشتم که کلی بهم خوش گذشت... دیگه کامل کامل می شینم.... کلی بَه بَه های جدید می خورم که همشون از نظر من اَه اَه هستن و با کلی دنگ و فنگ می خورمشون... اگه خیلی هم بد مزه باشه دیگه انقدر عُق می زنم که مامان بی خیال میشه این آبجی انگار خودش نی نی نداره!!!!! خوب چند ماه دیگه نی نی به دنیا میاد این بلاها رو سر اون بیار خوب مگه من موش آزمایشگاهی هستم که همه چی رو، روی من امتحان می کنی آخه؟ چند روز پیش که داداش حمید میره بالای پشت بوم ایشون هم تشریف می برن... یه عروسک قدیمی خرس که لباس خرگوش تنشون بوده را با خودشون میارن پایین... ق...
4 مرداد 1391

خانوم خوشگله!!!!

سلام... چند وقتی میشه که برای نشستن خیلی کم نیاز به نگه داشتنم دارم... اکثر اوقات بدون اینکه بیفتم می شینم.... اما هنوز انقدر بزرگ نشدم که بتونم تهنا بشینم و باید همچنان مراقبم باشن... یه سری لگو دارم که آبجی برای تولد دوماهگیم برام گرفته بود... و از بازی کردن باهاشون کلی لذت می برم... می بینین چقدر قشنگ نشستم البته بیشتر وقتها برای اینکه نیاز نباشه کسی کنارم بشینه و مراقبم باشه ... برام یه جای گرم و نرم درست می کنن که اگه افتادم دردم نیاد مث اینجا... اینجا آبجی با لگوها برام گردنبد درست کرد اما من سریع خرابش کردم اکثر اوقات وقتی کسی با لگوهام چیزی درست می کنه کلی جیغ و داد راه می اندازم و میگم اِده  ...
29 تير 1391

تولد 200 روزگی....

سلام... من امروز 200 روزه شدم... امروز 200 روز از اولین روزی که به زمین قدم گذاشتم می گذره.... تا امروز کلی تجربه کسب کردم... خندیدم، گریه کردم، سینه خیز رفتم، نشستم، به به خوردم، دَ دَ رفتم ،دایی شدم و ... چون آبجی امروز نوبت دکتر داشت.... جشن تولد 200 روزگیم دیروز با حضور خاله هورا و خاله زهرا و زن دایی و دایی و آبجی و بابا و مامان گرفته شد.... داداشی هم با پسرخاله هاش رفته بود بیرون و تو تفلدم شرکت نداشت آبجی خودش زحمت درست کردن کیک را کشید... البته چون بار اولش بود که تزئینش می کرد یکم خامه اش شل شده بود و زیاد خوشگل نشد... اما بازم دستش درد نکنه که با نی نی و کمردرد همش به فکر منه دیروز به خاطر شلوغی من نتون...
24 تير 1391

تی تیش جدید+مهمون کوچولو

سلام  از وقتی وارد شش ماهگی شدم لباسام برام کوچیک شدن... این شد که در 6ماه و2روزگی به اتفاق مامانی و آبجی رفتیم برای خرید تی تیش... چه پروژه دوست داشتنی هست این خرید تی تیش... من عاشق خرید کردنم... تو مغازه اصلا اذیت نمی کنم و حتما به عروسکهای اونجا هم نگاه نمی کنم... فقط چشمم به تی تیشاییه که دارن برام انتخاب می کنن... و دل تو دلم نیست که بریم خونه و من بپوشمشون... خونه که رسیدیم مامانی لباسهام را بهم داد تا باهاشون بازی کنم... منم هی ذوق می کردم و نگاهشون می کردم... و برعکس همیشه که با پوشیدن لباس گریه می کنم.... وقتی یکی از لباسهایی که تازه خریده بودم را پوشیدم کلی ذوق کرده بودم.... اینم چند تا عکس از لباسهای...
18 تير 1391